رشت-هویت گیلان:میدان شهدای ذهاب رشت که روزی محل بدرقه شهدا برای اعزام به جبهه های جنگ تحمیلی هشت ساله بود امروز از جمعیت پر شد ، جمعیتی که اگرچه از آیین اصلی بدرقه جاماندهاند،آمدند تا در سرزمین باران آخرین سلام و آخرین وداع خود را با رهبر شهید زمزمه کنند.
نویسنده؛سمانه عادلی راجیری
پانزدهم تیرماه ۱۴۰۵ رشت چهره دیگری داشت. آفتاب بیامان بر خیابانها میتابید و گرمای هوا نفس ها را به شماره میانداخت، اما هیچکدام از اینها مانع حضور مردمی نشد که از ساعتها قبل خود را به اجتماع بزرگ جاماندگان بدرقه رهبر شهید رسانده بودند.
میدان شهدای ذهاب رشت که روزی محل بدرقه شهدا برای اعزام به جبهه های جنگ تحمیلی هشت ساله بود امروز از جمعیت پر شد ، جمعیتی که اگرچه از آیین اصلی بدرقه جاماندهاند، اما آمدند تا در سرزمین باران، آخرین سلام و آخرین وداع خود را با رهبر شهید زمزمه کنند.
در کنار مردم، استاندار گیلان ، فرماندار شهرستان رشت ، فرمانده سپاه قدس گیلان، مدیران و مسئولان استانی نیز حضور داشتند؛ اما آنچه بیش از هر چیز به چشم میآمد، حضور باشکوه مردمی بود که گرمای سوزان تابستان را به جان خریده بودند، گویی آتش خورشید در برابر آتشی که از عشق و داغ فراق در دل آنان شعله میکشید، رنگ میباخت.

هر کس به شیوه خود سوگوار بود. مادری اشک میریخت، پیرمردی زیر لب ذکر میگفت، کودکی پرچمی در دست داشت و نوجوانی شعار سر میداد ، همه آمده بودند؛ پیر و جوان، زن و مرد، کودک و نوجوان؛ گیلان یکصدا آمده بود.

فریاد «اللهاکبر» از میان جمعیت بلند شد موج صدا، خیابان را دربر گرفت و از میان پرچمهای سرخ «یا حسین» و «یا لثارات الحسین» گذشت. پرچم جمهوری اسلامی ایران نیز در میان دلدادگان رهبر انقلاب با صلابت در اهتزاز بود؛ پرچمهایی که زیر آسمان آبی رشت، تصویری ماندگار از همدلی مردم را رقم زده بودند.

جمعیت یکصدا شعار میداد:
حرف ما یک کلام؛ انتقام، انتقام…
و اندکی بعد، صدایی دیگر از میان مردم برخاست:اگر چنین بشود التیام میگیریم، سر از تنم برود انتقام میگیریم
در گوشهای دیگر، شعار «ای پسر فاطمه، منتقم شماییم» بارها تکرار میشد و لحظاتی بعد، میدان با نوای «حسین حسین شعار ماست، شهادت افتخار ماست» به لرزه درمیآمد.
من هم در میان جمعیت این شعارها را زمزمه میکردم .
شعارها تنها واژه نبودند؛ هر کدام، بازتاب احساس مردمی بود که آمده بودند بگویند راه شهیدان را ادامه خواهند داد و در برابر استکبار جهانی خواهند ایستاد.
رهبر شهید، برای آنان فقط یک مسئول نبود؛ مردی بود که پاک زیست، دل به دنیا نبست، سالهای عمر خود را در جهاد با نفس و مال سپری کرد، جانبازی را تجربه کرد و سرانجام جان خود را در راه خدا تقدیم کرد و به شهادت رسید، مردی که مردم ایران او را از صمیم قلب دوست داشتند و نامش برای بسیاری، یادآور سالها ایستادگی، سادهزیستی و خدمت بود.
در آن گرمای طاقتفرسا، موکبها لحظهای آرام نمیگرفتند. لیوانهای شربت و بطریهای آب خنک، دستبهدست میان مردم میچرخید، شاید این جرعههای خنک، عطش جسم را برای لحظهای فرو مینشاند، اما آتش دوری رهبر، چیزی نبود که با آب سرد خاموش شود.
هرچه در میان جمعیت پیش میرفتی، روایت تازهای آغاز میشد.
پسربچهای با کلاه آبی رنگ، در حالی که پرچم ایران را همچون لباسی بر تن داشت، سربند «یا ابوالفضل» بر پیشانی بسته بود ، در دستان کوچکش، تصویر رهبر شهید و رهبر جوان انقلاب دیده میشد، هنوز کودک بود، اما نگاهش چیزی فراتر از سنش را روایت میکرد؛ گویی با زبان بیزبانی میگفت: شاید کوچک باشم، اما سرباز این خاکم و تا جان در بدن دارم، از آرمانهای انقلاب، امامین انقلاب، شهدا و ایران دفاع خواهم کرد.

چند قدم آنطرفتر، کوچکترین مهمان مراسم در کالسکه آرام گرفته بود، هنوز توان سخن گفتن نداشت، حتی راه رفتن را نیاموخته بود، اما حضورش، برای بسیاری نمادی از ادامه راه بود؛ نسلی که قرار است با نام شهدا، عدالتخواهی و عشق به وطن بزرگ شود.

اندکی دورتر، دخترکی پرچم سرخ «یا لثارات الحسین» را بر شانههای کوچک خود گذاشته بود ، لحظهای روی جدول کنار خیابان نشسته و نفسی تازه میکرد تا دوباره برخیزد و پرچم را به اهتزاز درآورد، چهره آرامش از معصومیت کودکی حکایت میکرد و حضورش نشان میداد که عشق به اهلبیت(ع)، عدالتخواهی و باور به آرمانها، از دامان مادری آگاه و بصیر به نسل جدید منتقل میشود.

مادری جوان، کالسکه فرزندش را آرام میان جمعیت حرکت میداد، گرمای هوا امان همه را بریده بود، لحظهای در سایه موکب حضرت رقیه(س) ایستاد تا هم نفسی تازه کند و هم جرعهای آب به کودک نوگلش بنوشاند، شاید سالها بعد، آن کودک چیزی از این روز به یاد نداشته باشد، اما نخستین حضورش در اجتماع مردمی، در بدرقه مردی رقم خورد که بسیاری او را پدر معنوی این سرزمین میدانستند ، مادری که آمده بود تا فرزندش از همان آغاز زندگی، با نام شهدا، وطن و ایمان بزرگ شود.

کمی آنسوتر، بانویی سالخورده با قامتی خمیده، پرچم ایران را همچون عزیزترین داراییاش در آغوش گرفته بود، پاهایش دیگر توان همراهی با ازدحام جمعیت را نداشت، اما دلش هنوز استوار بود، شاید هر قدم برایش دشوار بود، اما عشق، رمقی دوباره به او بخشیده بود، او از سرزمین گیل آمده بود تا بگوید اگرچه از بدرقه اصلی جامانده است، اما دلش هرگز از قافله عشق جا نمانده است؛ مادری که بیتردید فرزندانی تربیت کرده که ساختن ایران را وظیفه خود میدانند.

کمی دورتر، پیرمردی از هیاهوی جمعیت فاصله گرفته بود، تسبیحی آرام میان انگشتانش میچرخید و نگاهش در نقطهای دور گره خورده بود، نه شعاری میداد و نه سخنی میگفت، سکوتش، بلندتر از هر فریاد و حرف های زیادی برای گفتن داشت ، شاید سالهای مبارزه، دفاع، امید و همراهی را مرور میکرد؛ شاید خاطرات مردی را به یاد آورده بود که اکنون جای خالیاش بیش از همیشه احساس میشد.

در میان سیل جمعیت، ناگهان قابی از گل، نگاهها را به خود خیره کرد، گلهای گلایل سفید عروسکی را در آغوش گرفته بودند و در میان آن، تصویر «زهرا»، نوه رهبر شهید، دیده میشد ، بانویی آن قاب را در دست گرفته بود؛ گویی گلی از گلهای بهشت را میان مردم آورده است ، چهره معصوم زهرا، یادآور کودکی، بازی، خنده و روزهای شیرینی بود که ناگهان با داغ شهادت گره خورد. آن قاب، تنها یک تصویر نبود؛ روایت مظلومیت خانوادهای بود که عزیز خود را تقدیم کرده بودند و همزمان، سندی از رسوایی آمریکا و رژیم صهیونیستی در نگاه مردمی که با اشک به آن مینگریستند.

در گوشهای دیگر، دخترکی با چادری که تصویر امام بر پشت آن نقش بسته بود، آرام میان جمعیت حرکت میکرد ، هر بار که باد میوزید، تصویر بر چادرش نمایانتر میشد ، گویی با همان قدمهای کوچک، عشق، دلدادگی و پیوند نسل امروز با آرمانهای دیروز را روایت میکرد.

در میان جمعیت، بانویی نیز حضور داشت که خود را نویسنده معرفی میکرد ، برخلاف بسیاری، با موتور به مراسم آمده بود میگفت عشق، وسیله نمیشناسد؛ مهم رسیدن است ، آمده بود تا در کنار مردم باشد، بنویسد، روایت کند و سهم خود را در ثبت این روز ادا کند ، حضور او نشان میداد که دلدادگی به رهبر انقلاب، مرز شغل، سن و جایگاه اجتماعی را درنوردیده و همه اقشار جامعه را در کنار یکدیگر قرار داده است.

خواهر و برادری که دست در دست هم در میان جمعیت نشسته بودند شاید که پاهای کوچکشان خسته شده بود اما قلبشان برای حضور در مراسم می تپید.

خبرنگاران نیز در گوشهوکنار مراسم، بیوقفه در رفتوآمد بودند ، دوربین بر دوش، قلم در دست و قطرات عرق بر پیشانی؛ گرمای هوا، توانشان را گرفته بود، اما ایمان به رسالت خبرنگاری، آنان را در میدان نگه داشته بود. آنان آمده بودند تا روایتگر عشق مردمی باشند که شاید صدایشان، سالها بعد از لابهلای همین سطرها شنیده شود اما در حین روایتگری گاهی از خود بیخود می شدند و همراه با مردم با نوای مداحی بر سر و سینه می زدند.

نخلهای سبز و سربهفلککشیده رشت، آرام بر این اجتماع سایه افکنده بودند؛ گویی آنها نیز نظارهگر خروش مردمی بودند که بیش از یکصد شب، برای تجدید بیعت با رهبر شهید خود در خیابانها حضور یافته بودند. آسمان آبی، پرچمهای سرخ و سیاه، گرمای سوزان تابستان و اشکهایی که بیاختیار بر گونهها جاری میشد، قابی ساخته بود که هرگز از حافظه این شهر پاک نخواهد شد.
و در پایان، وقتی جمعیت آرامآرام میدان را ترک میکرد، جملهای بر زبان بسیاری جاری بود؛ جملهای که از دل برمیآمد: اگرچه از بدرقه جاماندهایم، اما از راه او هرگز جا نخواهیم ماند. مردم سرزمین باران، اشکهای خود را بدرقه کردند، اما امیدشان را نه. آنان با خود عهد بستند که راه مردی را ادامه دهند که به باورشان پاک زیست، پاک ماند و سرانجام، جان خود را در راه خدا تقدیم کرد.
و اما من راوی این مراسم ، در راه بازگشت به خانه به هر آنچه دیده بودم می اندیشیدم و با خود میگفتم چگونه این عشق و دلدادگی در مراسم وداع را به تصویر بکشم ، آری خودم از جاماندگان مراسم وداع بودم اما در گیلان سرسبز و شهر باران های نقره ای در روزی گرم با بغضی در گلو و قلبی مالامال از اندوه در مراسم وداع حضور یافتم.
Saturday, 5 September , 2026