رشت-هویت گیلان:صحنه هایی از رژه باصلابت موتورسواران ، کودکان ، پاکبانان شهر ، نیروهای امدادی و ... ، آنچه جلب توجه می کرد پوتین های رزم بود که نشان از تلاش نیروهای نظامی برای حفظ خاک کشور دارند و شاید هرکدام از این پوتین ها قصه خود را داشته باشند.رژه ای متشکل از ۲۰۰ گردان و ۴۰ هزار نفر جان فدا در شهر رشت که بیانگر اقتدار ، صلابت ، مقاومت و ... است و انسجام یک شهر را در لبیک با رهبر عزیزمان آیت الله سید مجتبی خامنه ای به تصویر می کشد.

روایت؛سمانه عادلی راجیری

۲۳ مهر روزی که جان فدایان رشت این بار حضور بیش از ۲۰۰ شب در میدان شهدای ذهاب را یک صدا فریاد زدند #پاینده باشی ایران#

چند روزی بود که خبر برگزاری رزمایش «جان‌فدایان ایران» در شهرهای مختلف استان گیلان به گوش می‌رسید. قرار بود مردم در کنار یکدیگر، در خیابان‌ها حاضر شوند؛ اما برای من، ماجرا فقط حضور در یک رزمایش نبود. قرار بود این بار نه از پشت میز تحریریه، نه از پشت قاب دوربین و نه از میان سطرهای یک خبر، بلکه از دل میدان با لباس رزم ، روایتگر مردمی باشم که آمدنشان حرف‌های بسیاری برای گفتن داشت.

روز موعود فرا رسید

از خانه بیرون زدم. هوای مهرماه، رنگ پاییز داشت؛ اما خورشید، بی‌محابا می‌تابید. آفتاب گرم بود و خیابان‌ها زیر نور آن می‌درخشیدند. با خودم فکر می‌کردم شاید این گرما، خیلی‌ها را از خانه بیرون نیاورد؛ اما هنوز به مقصد نرسیده بودم که فهمیدم بعضی اشتیاق‌ها را نه گرما خاموش می‌کند، نه خستگی و نه گذر زمان.

در مسیر منزل تا میدان شهدای ذهاب رشت قدم برمی‌داشتم و ذهنم درگیر یک سؤال بود: این امنیت و آرامشی که امروز در سایه آن زندگی می‌کنیم، از کجا آمده است؟

به یاد مردانی افتادم که برای دفاع از ایران عزیز در جنگ تحمیلی هشت ساله روزی از همین میدان (شهدای ذهاب) ، از همین خانه‌ها و از کنار همین خانواده‌ها رفتند و شاید دیگر هیچ‌وقت بازنگشتند. به یاد مادرانی که چشم‌انتظار ماندند، همسرانی که سال‌ها با جای خالی عزیزانشان زندگی کردند و فرزندانی که پدر را در قاب عکس شناختند.

آرامش امروز ما، بی‌هزینه به دست نیامده است. پشت این امنیت، خون شهیدانی قرار دارد که از جان خود گذشتند و تلاش کسانی که هنوز در لباس خدمت، آماده دفاع از این سرزمین‌اند.با همین فکرها، به قرارگاه سردار شهید نائینی رسیدم.

این بار، قلم‌ها هم لباس رزم پوشیده بودند

کم‌کم خبرنگاران رسانه‌های مختلف از راه می‌رسیدند. چهره‌ها آشنا بود، اما حال‌وهوای امروز تفاوت داشت. همه آمده بودند تا این بار، خودشان بخشی از صحنه‌ای باشند که قرار بود روایتش کنند.

سربندهایی با عنوان «رسانه، جان‌فدای ایران» میان خبرنگاران دست‌به‌دست می‌شد. یکی سربندش را می‌بست، دیگری جلیقه نظامی‌اش را مرتب می‌کرد و آن یکی دوربینش را آماده می‌ساخت. بعضی‌ها قلم به دست داشتند، بعضی دوربین و برخی تلفن همراهشان را؛ ابزارها متفاوت بود، اما مقصد یکی بود.

بصورت شش نفره در صف‌ها قرار گرفتیم. چفیه‌ها بر سرها نشست، سربندها پیشانی‌ها را پوشاند و پرچم‌ها در دست‌ها بالا رفتند.

در میان جمع، عکس شهدای رسانه نیز دیده می‌شد؛ مردانی که روزی با قلم و دوربین به میدان رفته بودند و روایتشان با شهادت گره خورده بود. پرچم جمهوری اسلامی ایران، پرچم یا مهدی ادرکنی نیز در دست بعضی از همکارانمان بود.

نگاهشان می‌کردم و به این فکر می‌کردم که خبرنگاری، گاهی فراتر از ثبت یک تصویر و نوشتن چند سطر خبر است. گاهی باید در دل حادثه بایستی، آنچه را می‌بینی با دقت ثبت کنی و اجازه ندهی واقعیت، زیر غبار هیاهو گم شود.

ما قرار بود راه بیفتیم؛ اما پیش از آنکه قدم نخست را برداریم، اتفاق کوچکی افتاد که شاید برای بسیاری از حاضران، فقط لحظه‌ای گذرا بود، اما برای من، به یکی از ماندگارترین خاطرات آن روز تبدیل شد.

مادری که نمی‌خواست از قافله جا بماند

پیرزنی از راه رسید.سن‌وسالش بالا بود و عصا به دست داشت. گرمای هوا برای او، با آن قدم‌های آرام و توان جسمی محدود، باید بسیار دشوارتر از ما می‌بود. بااین‌حال، آمده بود؛ با اشتیاقی که در نگاهش می‌شد خواند.

به قرارگاه نزدیک شد و خواست در جمع ما باشد. برایش توضیح دادیم که این بخش از برنامه به خبرنگاران اختصاص دارد و امکان حضور او در صف رسانه‌ها نیست.

اما او یک چیز دیگر می‌خواست ، سربند «رسانه، جان‌فدای ایران» را می‌خواست.

نگاهش کردم. در کیفم سربند سبزرنگی با عنوان «یا زهرا» داشتم. آن را بیرون آوردم و به او دادم.

با دست‌هایی که گذر سال‌ها لرزانشان کرده بود، سربند را گرفت. آن را بر سر بست و ناگهان لبخندی بر صورتش نشست؛ لبخندی ساده، صمیمی و بی‌تکلف.

همان‌جا، میان رفت‌وآمد بچه‌ها و هیاهوی آماده‌شدن برای رزمایش، برای چند لحظه همه‌چیز در نظرم آرام شد.

پیرزن چیزی نگفته بود که بخواهم آن را در دفترم یادداشت کنم. سخنرانی نکرده بود، شعاری نداده بود و از کسی هم چیزی نخواسته بود. فقط آمده بود تا سهمی از این حضور داشته باشد؛ تا احساس کند او هم دراین جمع جایی دارد و وفاداری به خاک وطن و بیعت با رهبر عزیزمان و شهدا را فریاد بزند.

و من، با دادن همان سربند کوچک، خوشحال بودم که توانسته‌ام دلش را شاد کنم.

با خودم گفتم گاهی معنای یک روز بزرگ را باید در همین لحظه‌های کوچک پیدا کرد؛ در لبخند مادری سالخورده که با وجود خستگی و گرما، دلش می‌خواهد کنار دیگران بایستد.

آن روز، من به‌عنوان خبرنگار آمده بودم تا از رزمایش روایت تهیه کنم؛ اما پیش از آغاز رزمایش ، این مادر بود که به من یاد داد بعضی روایت‌ها را نمی‌توان فقط با دوربین ثبت کرد، باید آن‌ها را با تمام وجود احساس کرد.

قدم‌هایی که در کنار مردم برداشته شد

گروه رسانه های جان فدای شهر رشت آرام آرام به راه افتاد.در صف‌های شش نفره حرکت می‌کردیم. دوربین‌ها، قلم‌ها و تلفن‌های همراه در دستمان بود و پرچم‌ها در میان جمع به اهتزاز درمی‌آمدند.

خورشید همچنان می‌تابید. گرمای مهرماه بر صورت‌ها نشسته بود، اما کسی از ایستادن و حرکت‌کردن خسته به نظر نمی‌رسید. چفیه‌ها روی سرها بود و سربندها، پیشانی‌ها را پوشانده بود.

در دو سوی خیابان، مردم از پیر ، جوان و کودک ایستاده بودند و رزمایش اقتدار و بیعت با رهبر را تماشا می‌کردند.

پیر و جوان، زن و مرد، کودکانی که دست در دست پدر و مادرشان داشتند و سالمندانی که با قدم‌های آهسته خود را به مسیر رسانده بودند. بعضی‌ها پرچم ایران را تکان می‌دادند، برخی با نگاهشان جمعیت را دنبال می‌کردند و عده‌ای نیز گوشی‌هایشان را بالا آورده بودند تا لحظه‌ها را ثبت کنند.

در میان جمعیت، افرادی را می‌دیدم که شاید راه‌رفتن برایشان دشوار بود؛ مادری سالخورده که روی زمین نشسته بود و فردی که روی ویلچر، نظاره‌گر عبور جمعیت بود.

با دیدن آن‌ها، بیش از پیش احساس می‌کردم که نباید این صحنه‌ها را از دست داد. روایت یک رزمایش فقط روایت تجهیزات و صفوف منظم نیست؛ روایت مردمی هم هست که با وجود تفاوت سن، توان و شرایط زندگی، آمده‌اند تا حضورشان را نشان دهند.

گاهی در مسیر تا رسیدن به جایگاه شعار می‌دادیم: «میدان با شما ، روایت با ما » و این شعار در جایگاه اصلی با اقتدار فریاد زده شد.

برای ما که در رسانه فعالیت می‌کردیم، این شعار معنای دیگری هم داشت. ما آمده بودیم تا بگوییم رسانه فقط تماشاگر صحنه نیست؛ در میدان روایت نیز مسئولیت دارد.

امروز، در دنیایی که تصویرها با سرعتی باورنکردنی منتشر می‌شوند و روایت‌ها می‌توانند در چند دقیقه افکار عمومی را تحت تأثیر قرار دهند، مسئولیت خبرنگار سنگین‌تر از همیشه است.

تصویر، اگر از حقیقت جدا شود، می‌تواند گمراه‌کننده باشد، خبر، اگر بدون بررسی منتشر شود، می‌تواند به جای روشن‌کردن مسیر، بر ابهام‌ها بیفزاید.

ما آمده بودیم تا آنچه را می‌بینیم، ثبت کنیم؛ تا حضور مردم را به تصویر بکشیم و اجازه دهیم روایت این روز، از دل همان صحنه‌هایی شکل بگیرد که خودمان شاهدشان بودیم.

وقتی دوربین‌ها از مردم می‌گویند

هرچه به جایگاه اصلی نزدیک‌تر می‌شدیم، جلوه‌های دیگری از حضور مردم نمایان می‌شد. رزمایش با رمز لبیک یا خامنه ای آغاز شد.

پرچم‌هایی که در هوا می‌چرخیدند، عکس شهدا که در دست حاضران بالا گرفته شده بود و چهره‌هایی که زیر آفتاب، چشم به مسیر دوخته بودند.

در میان جمعیت، مادران و پدرانی را می‌دیدم که فرزندان کوچکشان را همراه آورده بودند. کودکانی که شاید هنوز معنای بسیاری از واژه‌های بزرگسالان را نمی‌دانستند، اما پرچم ایران را در دست گرفته بودند و با شوق به اطراف نگاه می‌کردند.آری قرار است فرهنگ ایثار ، شهادت ، مقاومت در میدان به این کودکان آموزش داده شود تا دفاع از آرمان های انقلاب و نظام در آنها نهادینه شود.

با خودم فکر کردم روزی، همین کودکان درباره این روزها خواهند پرسید. خواهند پرسید مردم کجا بودند، چه می‌کردند و در برابر تهدیدهای دشمنان چه واکنشی داشتند.

آنچه امروز ثبت می‌کنیم، شاید فردا بخشی از حافظه جمعی این سرزمین باشد.

به همین دلیل، چشم هایمان را به سمت جمعیت گرفتیم. هر تصویر، بخشی از یک داستان بود؛ داستان مادری که فرزندش را در آغوش داشت، پدری که دست کودک خود را گرفته بود، سالمندی که پرچم به دست آمده بود و جوانی که با شور و اشتیاق در میان جمعیت حضور داشت.

در گوشه‌ای، پیرزنی عکس شهدا و امام را در دست گرفته بود. کمی آن‌سوتر، کودکانی با پرچم‌های ایران دیده می‌شدند. مادرانی نیز با نوشته‌هایی درباره تعداد فرزندانشان، به موضوع فرزندآوری و ضرورت توجه به نسل آینده اشاره می‌کردند.

این صحنه‌ها مرا به فکر فرو برد.کشور، فقط با آنچه امروز دارد ساخته نمی‌شود؛ آینده‌اش نیز به آنچه برای فردا پرورش می‌دهد، وابسته است. به کودکانی که امروز دست در دست والدینشان در خیابان قدم می‌زنند، به خانواده‌هایی که برای آینده فرزندانشان تلاش می‌کنند و به نسلی که باید روزی مسئولیت این سرزمین را بر عهده بگیرد.

در ذهنم، تصویر مادران دیروز و امروز به هم پیوند می‌خورد؛ مادرانی که فرزندانشان را در روزهای سخت راهی میدان کردند و مادرانی که امروز دست فرزندان کوچکشان را گرفته‌اند تا در کنار خود، شاهد یک حضور جمعی باشند.

هر نسل، داستان خودش را دارد؛ اما میان همه این داستان‌ها، رشته‌ای مشترک وجود دارد: دغدغه فردای ایران.

از خاطره دفاع مقدس تا مسئولیت امروز

وقتی از کنار مردم می‌گذشتیم، ذهنم بار دیگر به سال‌های دفاع مقدس بازگشت.

به روزهایی که مردان بسیاری از خانه‌هایشان رفتند تا از مرزها و شهرهای این کشور دفاع کنند. به زنانی که بار زندگی را به دوش کشیدند، مادرانی که چشم‌انتظار ماندند و خانواده‌هایی که با همه دشواری‌ها، پشتیبان رزمندگان بودند.

تاریخ این سرزمین، فقط تاریخ میدان‌های نبرد نیست؛ تاریخ ایستادگی خانواده‌هایی هم هست که در پشت جبهه‌ها، بار سنگینی بر دوش داشتند.

بسیاری از آن مردان به خانه بازگشتند و بسیاری دیگر، نامشان در شمار شهدا ثبت شد. عده‌ای نیز با جراحت‌های جنگ، سال‌ها با خاطرات آن روزها زندگی کردند.

امروز، وقتی عکس شهدا را در دست مردم می‌دیدم، احساس می‌کردم گذشته هنوز از ما فاصله نگرفته است. نام‌ها، چهره‌ها و خاطرات همچنان در زندگی ما حضور دارند؛ گاهی در قاب یک عکس، گاهی در روایت یک مادر و گاهی در سکوت جانبازی که سال‌ها بار خاطراتش را به دوش کشیده است.

البته دفاع از کشور، تنها به حضور در میدان نظامی محدود نمی‌شود. هرکس در جایگاه خود مسئولیتی دارد؛ یکی در میدان دفاع، دیگری در عرصه خدمت، یکی در سنگر امداد و دیگری در میدان آگاهی‌بخشی.

برای من که خبرنگارم، این مسئولیت در ثبت دقیق واقعیت‌ها، پرهیز از شتاب‌زدگی و روایت منصفانه آن چیزی خلاصه می‌شود که دیده‌ام.

در روزگاری که روایت‌های گوناگون از یک اتفاق منتشر می‌شود و گاهی واقعیت در میان هیاهوی رسانه‌ای گم می‌شود، باید بیش از همیشه هوشیار بود. نه هر تصویری تمام حقیقت است و نه هر ادعایی را می‌توان بی‌بررسی پذیرفت.

رسانه باید چراغی باشد برای دیدن، نه پرده‌ای برای پنهان‌کردن؛ باید پرسشگر باشد، دقیق باشد و در برابر حقیقت مسئولیت‌پذیر بماند.

در کنار همکارانم قدم برمی‌داشتم و به این فکر می‌کردم که حضور خبرنگار در چنین صحنه‌هایی، فقط برای ثبت شور و هیجان نیست؛ برای ثبت جزئیاتی است که شاید در نگاه نخست کوچک باشند، اما در کنار هم، تصویری کامل‌تر از جامعه می‌سازند.

عبور از جایگاه؛ لحظه‌ای برای ثبت یک عهد

سرانجام به جایگاه اصلی رسیدیم.صفوف منظم خبرنگاران از مقابل جایگاه مسئولان و فرمانده سپاه عبور کرد. احترام نظامی گذاشتیم و پرچم‌ها را در دست نگاه داشتیم.

قلم‌ها و دوربین‌ها، این بار در میان نظم نظامی و چفیه‌ها، جلوه دیگری داشتند. ما همان خبرنگارانی بودیم که هر روز خبر می‌نوشتیم، اما امروز خودمان بخشی از تصویری شده بودیم که باید ثبت می‌شد.

پس از عبور از جایگاه، دوربین‌ها دوباره روشن شدند. حالا نوبت ما بود که به میان صحنه برویم و با لباس رزم خبرنگاری و سلاحی از جنس قلم روایت خودمان را بسازیم؛ روایتی از مردمی که زیر آفتاب ایستاده بودند، پرچم در دست داشتند و با حضورشان نشان می‌دادند که نسبت به سرنوشت کشورشان بی‌تفاوت نیستند، مردمی که زور و سلطه را نمی پذیرند و هرگز تسلیم قدرت های استکباری نخواهند شد .

پرچمی که با غروب خورشید همچنان برافراشته بود

رژه گردان های مختلف ادامه داشت.موتورسواران عبور می‌کردند و پس از آن، خودروها و تجهیزات امدادی و خدماتی در مسیر دیده می‌شدند. حتی گروهی از پاکبانان پر تلاش شهر رشت نیز حضور داشتند ، آمبولانس‌ها و نیروهای هلال‌احمر نیز بخشی از این مجموعه بودند؛ نیروهایی که مأموریتشان در لحظه‌های دشوار، امدادرسانی و کمک به مردم است.با دیدن گردان های مختلف از مردان ، زنان و کودکان رشتی به خودم بالیدم و با افتخار سرم را بالا گرفتم و با خوشحالی زمزمه می کردم جان فدایان وطن ، افتخار کشورند. آرزوی شهادت کردم چرا که هیچ مرگی لذت بخش تر از نوشیدن شهد شهادت در راه دفاع از خاک کشور نمی باشد.

گردان های مختلف با نظم و آمادگی از مقابل جایگاه عبور می‌کردند.مردم همچنان ایستاده بودند و صحنه‌ها را دنبال می‌کردند. گرما، ساعت‌های ایستادن و شلوغی خیابان، نتوانسته بود همه آن‌ها را از تماشای رزمایش منصرف کند.

کم‌کم برنامه به پایان نزدیک می‌شد. جمعیت آرام‌آرام پراکنده می‌شد و هرکس راه خانه‌اش را در پیش می‌گرفت.

خورشید نیز به افق نزدیک شده بود.همان آفتابی که در آغاز روز، بی‌وقفه بر سرمان می‌تابید، حالا نور آخر روز را بر چهره‌ها و پرچم‌ها می‌پاشید.

به مردمی نگاه می‌کردم که پرچم ایران را در دست داشتند. بعضی آن را بر دوش انداخته بودند و برخی دور خود پیچیده بودند؛ گویی می‌خواستند نشانی از این روز را با خود به خانه ببرند.

برای لحظه‌ای ایستادم و به اطراف نگاه کردم.به خبرنگارانی که از صبح در میدان بودند؛ به همکارانی که با دوربین و قلم، لحظه‌ها را ثبت کرده بودند؛ به کودکانی که همراه والدینشان آمده بودند؛ به سالمندانی که با وجود دشواری راه، خود را به این جمع رسانده بودند و به آن مادر سالخورده‌ای که با یک سربند سبزرنگ، لبخند بر لب داشت.

تصویر آن مادر هنوز در ذهنم زنده بود.شاید او نام مرا نمی‌دانست و شاید من هم دیگر هرگز او را نمی‌دیدم؛ اما لبخندش، بخشی از خاطره امروز شده بود. خاطره‌ای که نه در میان تیترها گم می‌شد و نه با پایان مراسم به پایان می‌رسید.

۲۳ مهر ماه ۱۴۰۵ ، من برای تهیه یک روایت خبری از خانه بیرون آمده بودم؛ اما هنگام بازگشت، تنها با چند تصویر و یادداشت برنمی‌گشتم. صحنه‌هایی با خودم می‌بردم که هرکدام معنایی داشتند.

صحنه هایی از رژه باصلابت موتورسواران ، کودکان ، پاکبانان شهر ، نیروهای امدادی و … ، آنچه جلب توجه می کرد پوتین های رزم بود که نشان از تلاش نیروهای نظامی برای حفظ خاک کشور دارند و شاید هرکدام از این پوتین ها قصه خود را داشته باشند.

رزمایشی متشکل از ۲۰۰ گردان و ۴۰ هزار نفر جان فدا در شهر رشت که نشان از اقتدار ، صلابت ، مقاومت و … است و انسجام یک شهر را در لبیک با رهبر عزیزمان آیت الله سید مجتبی خامنه ای به تصویر می کشد.

اما فهمیده بودم گاهی بزرگی یک حضور را نه در شمار پرچم‌ها باید جست‌وجو کرد و نه در صدای شعارها؛ بلکه باید به دست‌های لرزان مادری نگاه کرد که با وجود سالخوردگی، دلش می‌خواهد در جمع باشد.

باید کودکانی را دید که پرچم در دست دارند، خانواده‌هایی را که کنار یکدیگر ایستاده‌اند و خبرنگارانی را که در گرمای آفتاب، دوربین و قلمشان را زمین نمی‌گذارند.

رزمایش به پایان رسیده بود. خیابان‌ها کم‌کم خلوت می‌شدند و خورشید آخرین پرتوهایش را بر پرچم‌ها می‌تاباند.

اما بعضی صحنه‌ها با پایان یک مراسم تمام نمی‌شوند.آن‌ها در حافظه آدم می‌مانند؛ درست مثل لبخند یک مادر، مثل پرچمی که در دست کودکی کوچک تکان می‌خورد و مثل نگاه مردمی که آمده بودند تا در یک روز پاییزی، بخشی از خاطره جمعی شهرشان باشند تا برای حفظ هویت و اصالت شهر به یادگار بماند.

امروز در رشت، خورشید غروب کرد؛ اما در ذهن من، تصویر آن جمعیت هنوز روشن بود.

و من، به‌عنوان خبرنگاری که از نزدیک شاهد این حماسه غرورآفرین بود، با خودم عهد کردم که روایت این لحظه‌ها را با دقت و صداقت ثبت کنم؛ چون باور دارم گاهی رسالت خبرنگار فقط نوشتن از یک رویداد نیست؛ گاهی باید کاری کند که خاطره یک روز، پس از خاموش‌شدن صداها و پایین‌آمدن پرچم‌ها، همچنان در ذهن‌ها زنده بماند.

  • منبع خبر : پایگاه خبری هویت گیلان