رشت-هویت گیلان:سالها گذشت... و اینک، به تقدیرِ روزگار، همان داغِ سترگ بر جانِ من نشسته است. قسمت نشد در بدرقهی پیکرِ پاکِ «آقای شهیدم» حاضر باشم؛ رهبری که از دههی ۶۰ زیرِ سایهی پدرانهاش قد کشیدم و حیاتِ فکری و معنویِ خویش را وامدارِ مجاهدتهایِ او هستم.
۱۴ خرداد سال ۱۳۶۸، هفت ساله بودم؛ در ایامی که مشقِ «آب و بابا» میکردم و هنوز معنای عمیقِ هجرتِ آن پیرِ سفرکرده را درنیافته بودم. خوب به یاد دارم که ساعت هفت صبح، خبرِ رحلتِ امامِ راحل(ره) از رادیو طنینانداز شد و تلویزیون، بیوقفه، صحنههای تشییعِ پیکرِ مطهرش را در بهشتزهرا(س) به تصویر میکشید؛ سیلِ خروشانی از مردم که برای بدرقهی خورشیدِ جماران، خود را به تهران رسانده بودند.
مادرم که داغِ برادرِ جوان و پسرخالهی شهیدش را بر سینه داشت، بیتابانه بر سر و صورت میکوبید و با حسرتِ تمام به زبانِ مادری میگریست: «آخ تره بمیرم امام که بشی و امره یتیم بکودی» (آخ که برایت بمیرم امام که رفتی و ما را یتیم کردی). مادرم، با وجودِ بیماری، گرمایِ شرجیِ خردادِ گیلان را به جان میخرید و با پایِ پیاده، در سوگواریها شرکت میجست؛ اما حسرتِ دیدارِ پایانی در تهران، داغی بود که تا پایانِ عمر بر دلش ماند. در آن سالها، من و برادرانِ قد و نیمقدم، هر روز شاهدِ بیتابیهایِ مادرم بودیم، بیآنکه عمقِ زخمِ دلش را دریابیم.
سالها گذشت… و اینک، به تقدیرِ روزگار، همان داغِ سترگ بر جانِ من نشسته است. قسمت نشد در بدرقهی پیکرِ پاکِ «آقای شهیدم» حاضر باشم؛ رهبری که از دههی ۶۰ زیرِ سایهی پدرانهاش قد کشیدم و حیاتِ فکری و معنویِ خویش را وامدارِ مجاهدتهایِ او هستم.
داغی که بر سینهام سنگینی میکند، هرگز سرد نخواهد شد. سهمِ من از آن تشییعِ باشکوه، نگاهی است بیپایان به قابِ تلویزیون و فضایِ مجازی؛ و من، با چشمانی اشکبار و آهی در گلو، بدرقهی امامِ شهیدم را به نظاره نشستم. از کیلومترها دورتر، حسرتِ همراهی با خیلِ میلیونیِ مردم در تهران، قم، کربلا، نجف و مشهد بر دلم ماند. آرزو داشتم چند قدمی در کنارِ آنان گام بردارم، در هرمِ نگاهِ او ذوب شوم، بر خاکهایِ تفتیدهی تیرماه با پایِ برهنه قدم بگذارم تا سوزشِ پاهایم، تسکینی باشد بر قلبِ سوختهام. اما دریغ… من با تمامِ حسرتهایم جا ماندم؛ نه فقط از یک تشییع، که گویی از تمامِ جانم جا ماندم. مدام با خود زمزمه میکردم: «من خود به چشمِ خویشتن دیدم که جانم میرود…»
اما آقایِ شهیدم، خود شاهد بودی که تمامِ تلاشم را به کار بستم؛ بغض کردم و گریستم تا خود را برسانم، اما تقدیرِ شغلی و وظایفِ خانوادگی، سهمِ دلم را به «جا ماندن» گره زد.
آقایِ شهیدم…
قسم به قطرهقطرهی خونِ تو و خانوادهی عزیزت که برای تکتکِ ما فدا کردید؛ قسم به دلِ مهربانت که لحظهشمارِ دیدارِ حضرتِ اباعبدالله(ع) و قمرِ منیرِ بنیهاشم بود. از روزی که با تو پیمانِ عشق بستم، با خود عهد کردم تا واپسین لحظهی عمر، بر مکتب و آرمانهایت استوار بمانم. امروز، برای آرام کردنِ این دلِ بیقرار و چشمانِ بارانیام، سجادهای را که پس از تأهل به ما هدیه دادید، همچون یادگاری مقدس برمیگیرم و بر آن نماز میگزارم و در تمامِ لحظات، برایِ تو و فرزندِ برومندت، آقا سید مجتبی خامنهای، دعا میکنم.
آقایِ شهیدم…
اگر در طولِ هشتاد و شش سال حیاتِ پربرکتت، آنگاه که دلت از امتت گرفت و شکست، جایی بود که باید از تو دفاع میکردم و نکردم، مرا به حقِ حضرتِ فاطمه زهرا(س) حلال کن. داغِ تو کمرِ ما را شکست، همانگونه که داغِ شهادتِ حضرتِ عباس(ع) کمرِ حضرتِ سیدالشهدا را خمیده کرد.
آقایِ شهیدم… نمیدانم چه تقدیری بود که در روزِ وداع با تو، در رشت بمانم و از میدانِ شهدایِ ذهاب، مراسمِ تو را روایتگری کنم. اگر کوتاهی کردم، مرا ببخش؛ اما بدان که عهد بستهام در حوزهی رسانه و خبر، لحظهای در مسیرِ تو کوتاهی نکنم. تو که بهتر از هر کسی میدانی، سرمایهی زندگیِ من شهدا هستند و من نمکگیرِ سفرهی آنانم. قسم به خونِ پاکِ تو و نوهٔ چهاردهماههی شهیدت، تمامِ توانم را به کار خواهم بست تا روحِ مطهرت را شاد کنم.
میدانم که مرا میبینی و صدایم را میشنوی؛ برای من و خانوادهام دعا کن تا آخرین نفس، مرید و شیفتهی تو و فرزندت باشیم. برایم دعا کن که همچون تو، در هودجی از پرچمِ سهرنگ، لباسِ شهادت بر تن کنم و در اعلایِ علیین، در جوارِ تو و دیگرِ یارانِ شهیدم مأوا بگیرم.
در این لحظاتِ شبِ جمعه که در جوارِ امامِ ثامن(ع) به آرامشِ ابدی رسیدهای، سلامِ ما را به اربابِ بیکفنمان، حضرتِ اباعبدالله الحسین(ع) و امام رضا(ع) برسان.
✍🏻 سمیه اقدامی| رشت
۱۸تیر ۱۴۰۵
🥀 روایتهای مردمی از آخرین
دیدار عمومی رهبر شهید با مردم
https://hoviyategilan.ir/?p=27233
Saturday, 5 September , 2026