رشت-هویت گیلان:جوانی ۱۹ ساله بی نام و نشان از کربلای ۴ بازگشته بود لباس های خاکی و خونین بر تن نداشت پرچم عزت و افتخار کشور پوششی برایش بود ، با افتخار در ایام شهادت بانوی آب میهمان دل های اهل رسانه بود ، انگار می دانست که اهالی رسانه وظیفه ای زینب گونه دارند و صدای خاموشش را به گوش جهانیان خواهند رساند و بیداری به مانند طلوع خورشید ظهور خواهد کرد.

رشت-هویت گیلان:سمانه عادلی راجیری

پنج شنبه ای دیگر فرا رسید به یاد همه عزیزانی که در دل خاک آرام گرفته اند.

دعوت بودم به مراسم عزای دخت پیامبر (ص) ، همان فاطمه یاسی که هر بار دلم می‌گیرد بعد از نمازم با دانه های تسبیحم ذکر یا مَوْلاتى یا فاطِمَهُ أَغیثینى را زمزمه میکنم و با این ذکر آرامشی مهمان دلم می شود.

در یک روز پاییزی با هوای دلنشین بهاری برای حضور در مراسم سوگواری حضرت فاطمه (س) با ذکر بسم الله الرحمن الرحیم لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم از منزل به راه افتادم ، وارد محفل عزا شدم ، پارچه ای سیاه با نوشته های یا حسین (ع) و یا ابالفضل(ع) چشمانم را خیره کرد همان یا ابالفضلی که در دوران کودکی ام ، مادرم مرا را بر سفره های روضه اش می برد و هر حاجتی داشت او را به جان مادرش خانم ام البنین قسم می داد و حتی الان هم که یگانه برادرم را عباس صدا میزنم یاد نذر مادرم می افتم که با توسل به آن حضرت نام فرزند پسرش را عباس گذاشت که پنجم ماه محرم متولد شده بود.

آنجا که مادرم از مظلومیت خانم فاطمه زهرا (س) ، نحوه شهادت امام حسین (ع) و ۷۲ تن از یارانش در صحرای کربلا تعریف می کرد و ما در ذهن مان تصویر سازی می کردیم.

پارچه های سیاه مراسم عزا ، بوی اسفند و گلبرگ های سرخ رنگی که برای استقبال از میهمانی خاص بر روی زمین ریخته شده بود .

عزادارانی که در ایام شهادت حضرت فاطمه (س) به عشق دختر پیامبر آمده بودند ، همان فاطمه ای که صدای مظلومیتش گوش فلک را کَر کرده و ایمان ، نجابت، صبر و استقامتش در طول تاریخ زبانزد است.

یاس زیبا و معطری که در اوج جوانی از دنیایی که هیچ دلبستگی به آن نداشت به سمت بهشت و به آغوش پدر پرکشید.

همه آمده بودند با لباس سیاه عزا و منتظر بودند،سخنران مراسم شروع به ایراد سخنرانی کرد و به بیان مطالبی در خصوص فاطمه (س) پرداخت.

قرار بود در این روز میهمانی از راه برسد و عزیز دل همگان شود ، این میهمانِ خوش نام با لباس پرچم سه رنگ و مقدس جمهوری اسلامی ایران وارد مجلس شد .

همه به احترامش ایستادند ، گویی که از بهشت آمده بود ، به ناگاه اشک از چشمانم سرازیر شد.

خوشنامِ من اهل کجایی؟چندساله هستی؟از کدام شهر عازم جبهه های جنگ شدی؟آخرین بار مادرت کی تو را در آغوش گرفت؟مادرت هم اکنون کجاست؟چه صبری داشته این مادر؟عزیزدلش ، جگر گوشه اش رفته است و دیگر هرگز باز نگشته؟

خدایا تمام ذهنم درگیر این سوالات بود ، مجلس معطر شده بود با عطر بی نشانی اش ، برادر خوشنام من؟ با خود زمزمه می کردم اگر امروز خواهرت نیست مرا به عنوان خواهر پذیرا باش ، اشک چشمانم بر روی صورتم جاری می شد و بغضی گلویم را فشرده بود ، دلم می خواست های های گریه کنم .

برادر نازنینم اگر چه امروز با لباس پرچم مقدس در بین مادران و خواهرانت هستی جایگاه شما در نزد خداوند بسیار عظیم است باشد که شفیع خواهران و مادرانت باشید.

کمی نزدیکتر رفتم ، دستانم را بر روی لباس سه رنگش گذاشتم، حس کردم که حضور دارد و نظاره گر اشک مادران و خواهرانش است.

برادر عزیزم ، حماسه ساز تاریخ کشورم ، دلیل آرامش و امنیت امروز من! از دیار باروت و گلوله آمده ای از کربلا ، خوشنامی و معطر ، سند افتخارت در دستانت است و در آزمون الهی موفق شده ای ، آری خوشنامی ات سندی بر استقلال و عزت خاک وطنم است همان خاکی که در هنگام شهادت تو را به آغوش کشید و پناه خون سرخت بود.

خوشنام من! بی نشان برگشتنت برگی از مظلومیت شما در تاریخ کشورم و البته صدای رسای تشت رسوایی استکبارگران است .

تلنگری به ذهنم می رسد ! بی صدا ، بدون غسل و کفن سال ها در دل خاک آرمیدی اما ایران اسلامی با استقلال هر روز شاهد پیشرفت در حوزه های مختلف بوده و این پیشرفت ها از فداکاری و از جان گذشتگی شهدا حاصل شده است.

برادرم آرام و بی صدا بخواب که صدای خوابت جهانیان را بیدار خواهد کرد.